گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد...
بچه که بودم، بچه تر از حالا که بودم، عاشقِ رخت و کفشِ نو بودم. در لباس نو، انگار تن آدمی هم نو می شد. انگار حتی جان تازه می شد. این شوق چنان بی لجام دست در افسار آرزو می انداخت، که حتی قرین رفتار جنون آمیز می شدم. هوس نو شدن، مجبورم می کردم بیافتم به جان لباسِ کهنه و قدیمی. حتی اگر هنوز سالم بود، باید کاری می کردم که از کار بیافتد. باید مامان و بابا را مجاب می کردم که عزم خرید کنند. با به پوشیدن و روی زمین کشیدن و آتش بخاری اگر نمی شد، دست آخر، از قیچی مدد می گرفتم، طوری که خیلی هم پیدا نباشد بدلکاری کرده ام.
بعدتر، این عادت از سرم افتاد. بعد از آنکه دست و بال بابا آنقدرها باز نبود که به اشاره ای راهی خرید شود. دیگر از نو شدن بدم می آمد. از نو شدن هم شاید بدم نمی آمد، اما از اندوه و نداری پدر، بیزار بودم. دلم می خواست قدرِ خرید یک پیرهن ارزان، از رنج جیب های نه چندان پر از پول بابا کم کرده باشم.
حالا که خودم در تدارک زمستان موهایم هستم، نو و کهنه بودن هنوز هم برایم همین دوگانگی را دارد. کهنه های زیادی را دوست دارم. آدمهای کهنه را. آدمهای قدیمی را. هر چه قدیمی تر، عزیزتر. حال و خیال نو کردن آدمهای اطرافم را ندارم. حتی از بین بچه هام، محمدعلی را که قدیمی تر است، طور دیگری عزیز دارم. اما این تنِ قدیمی را که قریب چهار دهه به دوشِ جان کشیده ام، کاش می شد به دست نو شدن سپرد. شبیه آن شوق کودکی، کاش حتی اگر هنوز سالم است، به روزی زمین کشیدن و آتش بخاری، یا لااقل به مدد قیچی، بشود صاحبش را مجاب کرد به بیرون انداختنش.
.
.
.
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد