درِ گوشی به هم-قطارهام: چرا برای این روزها شاد نیستید؟ چرا شادی تان را تویِ گوشِ شهرِ خواستنی مان نمیریزید؟

 


سلام
این نوشتنِ امروز به احترامِ بعضی رفقاست. بله که حتی بی هیچ ربط در نوعِ کلمه هام، در ریختِ بی ریختشان، اما به احترامِ آن "از طوافِ سنگ برگشته"، به احترامِ آنکه "پایکوبان رفته و دلتنگ برگشته". و به احترامِ آنکه یکی دو روز دیگر راهیِ همین راه است. راهیِ همین قصه ی دور از دست. به احترام این دو، و سفرِ قیمتی شان.
و به احترامِ سید محمد حسینِ حسینی متولی، حسن شادی، سعید غلامی، سعید خدایی، سعید ایمانی، سینا سنجری، سلمان سنایی امیر سلیمانی، مهدی قربانیان، میثم شجاعی و ...
و سعید خانی، که من میدانم اش!
به احترامِ آرشِ سالاری که نیست.
به احترامِ آرشِ پیمان که بودنش را کتمان میکند.
به احترام محمد غفوری، که غزلِ این نوشته را برایِ او اینجا مینویسم. برای او و لحظه های "عابرانه"ی این روزهام.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشقی معترفم جرمِ بزرگی ست، ولی
اتفاقی ست که افتاده، کمک میخواهم
/فرهاد صفاریان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در رهِ منزلِ لیلی(6):
یک آدمِ بسیجی هرقدر هم که عصبانی شد، ظرف و ظروفِ خانه را نمیشکند، و اجازه میدهد ملت بروند کوه!
-ما جزییات را مینویسیم، شما کلی بفهمید-