سلام
نامه ها خیلی مهم اند. در رمان نویسی، یک شیوۀ قدیمی و هنوز معتبر، رمان نامه نگارانه است. گذشته از این، بسیاری از مجموعه نامه های دوطرفه واقعی نیز در قالب کتاب منتشر شده اند. نامه نوشتن و پاسخ گرفتن. و سرودن شعر با عنایت به مخاطبی خاص که شاعر است، و پاسخ شنیدن در همان قالب. طنز و جدی اش هم موجود است.
من و مهدی قربانیان هم در روزهای دانشجویی، یکبار با رباعی برای هم شعر نوشتیم. یادم نیست کی شروع کرد. اما خاطرم هست که کار به جاهای باریک کشید. شوخی میکردیم. اما شوخی شوخی داشتیم فحش نثار هم میکردیم. حالا و بعد از بوق سال از عمرِ بی ثمر، باز هم کارمان به نامه نگاری رسیده است. اینبار تلخ و جدی. و به میانجیگری نثر.
ماجرا این است که به رغم قرابت ها و صمیمیت ها، ما دو فرق اساسی داریم. دومیش سیاست است. اصلا فهم ما از این ماجرا زمین تا آسمان متفاوت است. من به انقلاب اسلامی ایران عشق میورزم و مهدی نفرت. من جمهوری اسلامی را به رغم تمام ایرادات فنی اش همچنان قبول دارم و مهدی نه. خب، حالا چه شده؟ حالا و در آستانۀ انقلابی دیگر و خیزشی دیگر و یوم اللهی دیگر، من یا سکوت میکنم، یا روضه خوان شهیدان این طرفی ام، یا تحلیل های اینورکی بلغور میکنم، و مهدی در طرف دیگر ایستاده.
شاید بپرسید اینهمه وقت و عمر، مگر نه اینکه همیشه همین بوده؟ عرض میکنم که تقریبا بله. حالا شاید وقت هایی بوده که من کمی متمایل به نظرات او بودم و اوقاتی هم بوده که او به حرف های من نزدیک تر بوده. اما اینبار، مهدی معتقد دیگر نمیشود وسط بازی کرد. دیگر نمیشود مثل من بود! نمیشود ایرادات فنی جمهوری اسلامی ایران را دید و داد زد، اما همچنان موافق ادامه حیات این حکومت بود. حالا مهدی عقیده دارد که دیگر زمان دو-دوزه-بازی کردن نیست. میگوید یا با اونا یا با ما!
و من نمی پذیرم.
این مهدی را رنجانده است. اینکه عبدالله نظری همان مشی و منطق دانشجویی را داشته باشد، ولو اینکه خودش فکر کند پخته تر و سنجیده تر شده باشد، برای مهدی قابل پذیرش نیست. حالا که رنجیده، در کلام و اشاره، شاید بد نباشد که برنجاند. خیال میکند شاید از این رهگذر بتوان عبدالله به خواب رفته را بیدار کند. حتی کار کمی بیشتر بیخ پیدا کرد. یکی دو باری مهدی اشاره کرد به عقاید مذهبی. تلفنی گفت اینبار کاری میکنیم که از ترس نماز بخوانند. اینستاگرامی گفت هر که هنوز مسجد میرود بیشرف است. اضافه کرد که اگر مدعی اسلام باشی و موافق جمهوری اسلامی ایران، در واقع یعنی که جیره خوار هستی. اینجا که رسید من هم رنجیدم. و به نظرم رسید که شرطِ رفاقت گفتنِ این رنجش باشد. خیال میکردم چیزی عوض خواهد شد. نشد اما. مهدی گفت من سرِ فحش هایم هستم. گفت فحش هایم کلی بود، به خودِ خودِ تو که نگفتم. دلیلی هم نمیبینم بیشتر از این خودم را توضیح بدهم.
نمیدانم. شاید این شیوه درست تری باشد. شاید در تمام اتفاقات قبلی هم که حرفی و بحثی بود و من خیال میکردم بر سر حق هستم، باید به جریان طرف مقابلم به طور "کلی" فحش میدادم و بعد مهدی را هم در منگۀ احساسات و اخبار نه تایید شده و نه رد شده قرار می دادم که حرف من را بپذیرد. من البته هنوز بر همان طریق مروت و مدارا پابندم. خیال میکنم غلط نرفته ام. خیال میکنم جای غلطی ننشسته ام. نامعقول نبوده ام. بی رحم نبوده ام. خیال میکنم همانقدر از هیجانات سیاست دورم، که از هیجانات فوتبال و سینما، چه رسد به سیاستی که فوتبالیست ها و سینماگران نمایندگی اش کنند.
مهدی هم شاید همین ها را درباره خودش و انقلابشان فکر می کند. وگرنه ما اینطور مثل غریبه ها برای هم نامه نمینوشتیم که در این ماهنامه کنیم، آنهم بدون حتی یک خطاب مستقیم. نه مهدی؟