پدر نبود و بدونِ پدر بزرگ شدیم...
سلام
بعدِ یک مسافرتِ زورکی و عمیقا خسته کننده و نگهبانی هایِ زیاد شده و درگیری با فرمانده و کلاسهایی که زیاد تر و سخت تر شده اند، چند وز پیش در چند دقیقه زمانِ فراغت، قسمتِ سومِ نوشته ای را که خیلی وقت است دوست دارم، نوشتم. رییس و مهدی و سعیدها و حسن خوانده اند. حسن سکوت کرده البته. اما مجموعا ترقیب(علی رغم تذکراتِ پیدا و پنهانِ رفقا این غلط را همینجور رها میکنم که یادم باشد اشتباه مثلِ سایه همراهِ ماست. یادم باشد به شاگردهام آسانتر بگیرم املا را. یادم باشد تنها هستم، ماه بالایِ سرِ تنهایی ست.) شدم به نوشتن اش اینجا.
فقط دوباره مثلِ چند ماه اخیر باید عذر بخواهم که جوابِ احباب را نمیدهم. اما در همین کم-پیدایی هم به دقتِ تمام نقدها و نظرهایِ رفقا را خواهم خواند. قول!
...
...
و با هزار غم و دردسر بزرگ شدیم
/ بیژن ارژن
در رهِ منزلِ لیلی(25):
یک آدمِ بسیجی گاهی هم تلخ میشود. گاهی که به آرمانهاش فکر میکند، که به امروزِ از دست رفته اش فکر میکند، که دلتنگ میشود.