معصومیتِ از دست رفته
سلام
دیروز، که نبودم، سعید ایمانی برام پیام گذاشته. این خوشحالی مرا یادِ روزهایِ جار و جنجالِ دانشگاه می اندازد. یادت هست سعید؟ روبرویِ دفترِ نهاد، ساختمانِ دانشکده ی فنی، من و تو و خانی و حاجی. و حاجی گفت "آقا دیگه طرفِ من نیا، برام دردسر شدی!!"
من یادم هست.
یادت هست گفتی فلانی نباید بیاید. گفتم خب رهبر که هست. گفتی آره خب، از این منظر، هرکی باشه فرق نداره؟ بعد، بعدِ آن مناظره ی کذایی، دمِ درِ خانه ی ما، پردیسانِ هفت، پشت خوابگاه، به خانی گفتم چرا شهر به هم نمیریزد با این حرفها؟ رگ مردم را زده اند!
.
.
.
ما حالا حالاها منزلِ پدری میمانیم. اما آمدنت، با هم نشستن و حرف زدنت، سوغاتِ شیرینِ ولایتِ دلتنگی ست که زر-ورقِ خنده هایت چشمِ وسوسه های ما را دزدیده!
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
/مولوی
در رهِ منزلِ لیلی(23):
یک آدمِ بسیجی تمامِ سختی ها را میبیند، نوش میکند. یک آدمی که وسطِ خودِ خودِ مکافات، میداند "گورِ بابایِ آدم بدها"! که آخرِ همه، ما، اسیرِ آزادی خواهیم بود، دچارِ درمانِ "او".