به خاطر یک رفیق

 

 

 

سلام

این نوشته را به احترام, و به خاطر محمد غفوری مینویسم, فقط. وگرنه, هیچ ارزش دیگری ندارد. به خاطر محمد, که هنوز باوجود دیدارهای هرروزه مان, باوجود خبردار بودنمان از ریز و درشت زندگی یکدیگر, هنوز حوصله دارد که از احوال وبلاگ نویسی ام بپرسد. تکرار مکررات است که آنچه مینویسم لایق نگاهی سرسری هم نیست, اما او پیگیر است که چرا نمی نویسم! حتی اگر وقتی مینویسم چندان هم به چشم نیاید که هست و میخواند و اینها. محمد غفوری از غنایم دنیای ورشکسته من است.

 


یک زمانی بود که خیلی وبلاگ نویسی جدی بود. جدی هم اگر نبود, فراگیر بود. فیسبوک و اینستاگرام و وایبر و این قصه ها نبود. همه چیز در وبلاگ خلاصه میشد. حالا, وبلاگهای غالب رفقا مثل دهات متروکه ایست که گاه گداری غریبه مانندی رد میشود, که سراغی از ارث پدری بگیرد. کلا البته خیلی این فضاها را بازی میدانم. و متاسفانه, آدمیزادگان بازیچه اند این وسط.

آنوقتها, کتاب شعر هم خیلی کمتر از حالا بود. انگاری اینقدرها شاعر جوان نداشتیم. حتی داستان نویس جوان هم اینهمه نداشتیم انگار. یکهو معلوم نشد کدام دکان بسته شد که عبدالله نظری های بی سواد و بی ذوق زیادی ردای شعر و داستان تقلبی کش رفتند و ...! حالا هم انگار کسی خیالش هم نیست که این لباس دزدی به تن خیلی مثل من زار میزند. چه میدانم. شاید من اشتباه میکنم.


آن وقتها دنیای سیاست هم خیلی سالم تر از حالا بود. نمیدانم این بی رحمی های زبانی از کجا رفته توی جلد ما. اما میدانم که سرمان زیر برفی ست که هرگز آب نخواهد شد. تظاهر و تملق از طرفی, پشت هم اندازی و هیاهو بر سر هیچ و اتهام زنی از طرفی, راه را برای آرامش روانی زندگی ها بسته. این روزهای مسخره, انگار واقعا بی خبری, خوش خبری ست!


دومین تلاشم برای تاسیس یک کاسبی به قفلی بی کلید رسید. البته قصه قفلهای من, قصه ی کلیدهاییست که پرت میشوند ته دره و دریا. کلید بود, خودمان مرض داشتیم. حالا دارم به یک دنیای ساده تر و آرام تر فکر میکنم. به اینکه داستان بنویسم. به اینکه اصلا بنویسم, حالا هرچه. و به اینکه با مهدی قربانیان یک کاری کنیم.

دیشب عمو پرویز آمده بود خانه مان. پریروزها هم عمه شهناز و دخترهاش. خیلی خوب بود. خیلی دلم میخواست یک دعوتی کنم از رفقا و فامیل که صفایی بدهند به خانه ی خلوت ما. دیدم باید اول دید کسی را طاقت تنگدستی ما هست؟ اگر هست, اگر چای قندپهلوی ارزان قیمت و میوه ی لک زده و نانی از پریشبها مانده, به دیدار ما می ارزد, رفقا در خوش ساختن دل ما تعلل نکنند. از هر طریقی که میخواهید نشانی مان را بیابید و بیایید. دست تنهایی مان را بگیرید. ما گرمای بودنتان را در حافظه ی دست های سردمان ذخیره میکنیم. قول.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ما القاعده بودیم
در خارج از علی القاعده
با ریشهای پروار
ادای احتمالی ات را در آوردیم
دریغ
که در خاک سست
درخت سنگین
به هیزم شبیه است

ما میز مذاکره بودیم
پشت درهای بسته
که دور هم نشستیم و
بر سر تو
به توافق رسیدیم
دریغ
که تمام امضاها
جعلی بود

ما جنگ بودیم
و در مکث بین دو شلیک
به صلح دستهای تو فکر کردیم
دریغ
که پرچم سفید
همواره از آستین خونی بلند شد

ما جایزه بگیر بودیم
و شهر به شهر
با عکسهای احتمالی تو در دست
خشاب تهی کردیم
که نان سفره هامان
از نام بلندت آمده باشد
دریغ
که فقط
کلاغ رنگ شده شکار کردیم


تو
اما
در ازدحام اردوگاه های کار اجباری
کوره ی آدم سوزی بودی
دریغ
که جهان یخ زده
تهی از آدم بود
دریغ
که از تو
افسانه ای ماند و بس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه بیست و هشتم شهریور 1393

حرفی به روایتِ گرگ (عبدالله نظری) در 9:53 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

عمر ما را فرصت امروز و فردای تو نیست...

 

سلام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا دل از نشان بیافتد
محسن رضوانی

 

 

 

 

 

 

 


اگر قرار باشد زیاد حرف بزنم...

دوشنبه دوم تیر 1393

حرفی به روایتِ گرگ (عبدالله نظری) در 5:52 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

تا دیدنت هر راه ناهموار را ...

 

 

سلام

نجف را که نمیشود نوشت. نمیشود گفت. نمیشود خواند و شنید. نجف را میشود در جماعت صلاة صبح گریه کرد. بی که چیزی بفهمی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام ما را بنویسید به ایوان نجف

نشد از نام سگ کهف کتاب آلوده

 

 

 

 

جمعه سی ام خرداد 1393

حرفی به روایتِ گرگ (عبدالله نظری) در 1:10 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق...

 

 

 

سلام

حیف و حسرت و حیرانی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست...

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393

حرفی به روایتِ گرگ (عبدالله نظری) در 11:41 | موضوع:
• لینک ثابت  •