تبليغاتX
کویِ تو

این جاهلان که دعویِ ارشاد میکنند



در دفاع از عمادِ افروغ و علیِ مطهری


پیش نویس۱: نباید ماها گمان کنیم هرچه میگوییم و میکنیم کسی را حقِ اشکال نیست. اشکال، بلکه تخطئه، یک هدیه ی الهی ست برایِ رشدِ انسانها.
امام خمینی/ دی ماه 66

پیش نویس۲: در این حکومت همه آزادند تا اظهارِ عقیده کنند.
امام خمینی/ دی ماه 57

پیش نویس۳: اینها هم که گفتند از رهبری انتقاد نمی‌کنند، شما بروید بگویید انتقاد کنند، ما که نگفتیم از ما کسی انتقاد نکند؛ ما که حرفی نداریم. من از انتقاد استقبال می‌کنم.
رهبرِ انقلاب/ آذر ماه 88

 

 

 


سلام
مادرم یک مثلی دارد که همیشه این جور مواقع میگوید:
شاه میبخشه، شاقلی نمیبخشه!
آقایانِ سوپرانقلابی، آقایانِ سوپرولایی، آقایان! کسانی که تا به حال در این حکومت مهرِ مسئولیتِ ولایت فقیه به پرونده شان خورده میگویند "در مملکت اسلامی ولی فقیه هم باید نقد بشود". ماشاالله هزار ماشاالله حسابی شور هستید، بفرمایید کمی شعور. آقاجان مگر با امرِ مقدس طرف هستید؟ یا مگر فکر کرده اید همه قرار است مثلِ خودتان فحاشی کنند؟ ما که حتما لامذهب و خارجی هستیم، اما به خدایی که شما بهتر میشناسید همین رهبرِ حی و حاضر میگوید کسی که حتی ولایتِ فقیه را قبول ندارد "ضدولایت" نیست. لطفا تمامِ تلاشتان را بکنید تا این را بفهمید. خدا را شکر و صد هزار مرتبه شکر، نیازی هم نیست من برایتان سند بیاورم، بروید در سایتهایِ رسمیِ منتشر کننده ی سخنانِ ایشان یک جستجو بفرمایید تا متنِ کاملِ این نقل قول را بیابید.عمادِ افروغ کجایِ ستونهایِ عرش را لرزانده که اینطور یقه ی کولی بازی جر میدهید؟ واستعینو بالصبر!
آن روز که رهبر گفت بروید در دانشگاه کرسی آزاد اندیشی راه بیاندازید، من به شما جوانها میگویم، آنروز افسارِ حریتِ خود را به دست عده ای دادید که تمامِ تلاششان رضایتِ آقایِ وزیر بود، و حالا در همان دانشگاه ها چیزی که حرفِ اول را میزند خفقان است. حالا در کمالِ وقاحت میگویید جایِ بحثِ علمی در تلویزیون نیست و در دانشگاه است. تازه کسانی که این حرف را میزنند بهترینهایتان هستند. یک مشت نمیدانم چی که تا الا الله میشود میگویند "وای اگر خامنه ای..." و آخر هم ندیدیم هیچ کاری بکنند.
همین شماها که نمیگذارید آنها که سوال دارند از هرجایِ حکومت، بیایند و بی لکنتِ زبان بگویند، همین شماها دارید تیشه به ریشه ی انقلاب میزنید. شماها که مدام دعویِ ارشاد دارید و در خرقه تان به غیرِ "منم"تحفه ای نیافته ایم. انقلابی که شما دقیقا همانقدر سهم در آن دارید، که من و امثالِ من. انقلابی که هرگز در انحصارِ احتکارِ شما نمانده و نمی ماند. این حکومت تمامی اش ساختِ بشرِ غیرمعصوم است، و به ریز تا درشت اش نقد وارد است. تازه اگر معصوم بود حاکم مان که این دردها را نداشتیم. بارها و بارها صفحه ی 123ی جاذبه و دافعه ی علی(ع) را خوانده ام و هنوز باورم نمیشود. باورم نمیشود که این چیزی که ما داریم به اسمِ استقلال، آزادی، جمهوریِ اسلامی میبینیم، هیچ نسبتی نه با حکومتِ علی(ع)، که حتی با تفکرِ بزرگانی مثلِ شهید مطهری داشته باشد.
"شاید این مقدار آزادی در دنیا بی سابقه باشد که حکومتی با مخالفینِ خود تا این درجه با دموکراسی رفتار کرده باشد. [خوارج]می آمدند در مسجد و در سخنرانی و خطابه ی علی(ع) پارازیت ایجاد میکردند.روزی امیرالمومنین بر منبر بود. مردی آمد و سوالی کرد. علی(ع) بالبدیهه جواب گفت. یکی از خارجیها از بینِ مردم فریاد زد: قاتله الله ما افقهه (خدا بکشد این را، چقدر دانشمند است!). دیگران خواستند متعرضش شوند، اما علی(ع) فرمود رهایش کنید، او تنها به من فحش داد!"
آنوقت آقایان سوپر! کم مانده حکمِ ارتداد بزنند برایِ آنها که بگویند بالایِ چشمِ حکومت ابروست. شما اهالیِ مفلوکِ کوفه اید، که نسب از همان شمشیری میبرید که محرابِ مسجدِ کوفه را به خونِ امیر(ع) آشنا کرد و در کربلا انگشت و انگشتر را یکسره ربود. شما همانقدر نارفیق اید.

من با عماد افروغ، علی مطهری، احمد توکلی، و تمامِ آنهایی که از این دست حرفها زدند و میزنند، برادرِ تمامِ دردها و تهمت ها میشوم. روزی این فلورسنتهایِ احمق را به سنگِ دانایی میشکنیم، و آنوقت، ماه برمی آید.

 

 

 

 

 

 

گفتم از شرحِ وظیفه ی اصلیِ اینجا دور نشوم:

 

اعتقادِ ما به دوست داشتن
هم قدِ اعتقادِ پنگوئن ها بود
به پرواز
و این بالهایِ مضحک
تنها نیشِ کودکان را
در خمیازه ی باغ وحش
باز میکند.

از طرفِ اجدادمان
به بیابان میرسیم
از طرفِ فرزندانمان
به کاباره
ما
خیابانِ بلندی هستیم
که اول قرار بود
گوشه یِ چپِ سینه اش
خانه ای بسازد
دستِ لیلا را بگیرد
برود خانه ی بخت

اعتمادِ ما به تریاک
از رنگِ چشمهایِ تو نبود
وگرنه پایِ پلک هایمان
کبود نمی شد.

خلاصه گفته باشم
دنیا خمیازه ی باغ وحشی ست
که پنگوئن هایِ مضحکش
در نیمه شب هایِ کابارهایِ مست
خودزنی میکند.

 

 

 

 


 

پاورقی:
سلام/ من از این آدمهایِ عزیزی که لطف میکنند و سر میزنند به اینجا، میخواهم آن آدم، آن آدمهایی را که در ذهنِ ما هستند دعا بفرمایند. شما دعا کنید، خدا صاحبانش را میشناسد. سپاس.  

 

 

 

 

 

 


 

غم آنقدر دارم که میخواهم تمامِ فصلها را ...


اگر قرار باشد زیاد حرف بزنم...

جمعه سی ام دی 1390

حرفی به روایتِ گرگ (عبدالله نظری) در 1:58 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

ای مرگ! بیا که زندگی ما را کشت


سلام

 

 

 

 

 

 

 

خاصیتِ عشق جنون است؛ ما که ماندیم مجنون نبودیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم خاکسترت را
.
.
.
و تا حال میسوزم از یادِ روزی
که تشییع کردم تنِ بی سرت را
کجا میروی ای مسافر! درنگی!
ببر با خودت پاره ی دیگرت را
/محمد کاظمِ کاظمی

 

 

 

 

 

 

 

 


1- از تمدنِ غرب، صاحبانش، طرفدارانش، و شیفتگانش، متنفرم!
2- از آنها که به هر نحوی از تمدنِ غرب خارج اند، اما مثلِ خیار بی بو و خاصیت اند، از آدمهایِ منفعل که صرفا بزهایِ اخفشِ دوپا هستند، متنفرم، ایضا!
3- این حرفها را دارم از عمیق ترین لحظه هایِ شور و شعورم میزنم. اینها حرفهایِ واجبی هستند برایِ آنها که فهم اش را دارند.
4- حوصله ی هیچ خزعبلِ فضل فروشانه ای را ندارم. برایِ همین هیچ نظری نمیپذیرم. لطفا آنها که میخواهند دستشان را به ایمیل، تلفن، یا نظرگیریِ نوشته هایِ قبلی برسانند و چرت و پرت هایِ احمقانه شان را تحویلم بدهند، خودشان را پشتِ همین سکوت هایِ ابلهانه پنهان کنند، چراکه در غیرِ اینصورت آن عبدالله نظریِ دست از دهن شسته ختمِ رابطه را نقطه میگذارد.

 

 

 

 

جمعه بیست و سوم دی 1390

حرفی به روایتِ گرگ (عبدالله نظری) در 14:57 | موضوع:
• لینک ثابت 

از کاسه های شکسته و "آن"هایِ بی میل

 

 

سلام
قرارِ نوشته ی پایینی همچنان پابرجاست. یعنی قرارِ نبودنِ ما، قرارِ به اموراتِ به درد بخور پرداختن، جدی ست. اما این چند خط را به احترامِ رفقایی که خاصیتِ جمعی شان آشنایی با خاکِ خرم آباد است فرض کنید. به احترام دیدارهایِ تازه شده ی این چند روزه، به احترام دیدارهایِ مرده، و به احترامِ دیدارهایِ مفقودالاثر که هنوز گریبانِ حواسِ ما را جایی در حوالیِ مخمل کوه و شقایق قرص و محکم چسبیده.
دوست دارم نامِ کسانم را ببرم، که حالا وقت نیست. همین روزها سرِ فرصت بیشتر یادشان میکنم. (نوشتیم. به منظورِ تلف شدن وقتتان به آنجا که زیاد حرف میزنیم مراجعه کنید.)

 

 

 

 

 


1)
هوایِ این وقتهایِ زمستان
آنقدر سرد هست
که دوستت داشته باشم

اتفاقِ خوبِ اینروزها
اتاقِ توست
که پنجره ای دارد
تا من کلاغِ روبرویش باشم
اتفاقِ بهتر
همین برف مدام است
مردم را معتادِ خانه ها کرده
خیابان را خلوتِ من
و اینکه تو
ساعت ها ست
محوِ تماشایِ این تابلویِ سیاه و سفیدی
اتفاقِ بهترین، اما
ساعتی بعد می افتد
وقتی همان چند دانه را
پشتِ پنجره میریزی
برایِ آن حجمِ سیاه.

هوایِ این وقتهایِ زمستان
آنقدر سرد هست
که دوست داشتنت گرم.

 

 

 

 

 

 

 


2)
آنگونه که طفلِ نوپا
شیفته ی شیرینی هاست
خواستم ات
و تو با من
همان کردی
که قند
با دندانِ کودک

گاهی پوسیدگی ها
دلایلِ شیرینی دارند

 

 

 

 

 

 

 

 

تنهایی ام را با تو قسمت میکنم، سهمِ کمی نیست...
/ محمد علی بهمنی

 

 

 

 

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت...


اگر قرار باشد زیاد حرف بزنم...

چهارشنبه چهاردهم دی 1390

حرفی به روایتِ گرگ (عبدالله نظری) در 0:53 | موضوع:
• لینک ثابت  •