حیاطِ آب زده؛ تختِ چوبی و من و تو ...
سلام
بعضی وقتها آدم یک بیت، یک اشاره، مینویسد یک گوشه ای، بعد یک روز که دارد دفترش را ورق میزند، مداد اصرار میکند به ادامه. مثلِ همین غزل. و برگه هایِ مرخصیِ باریک، فرصتِ فربهِ شاعری اند در پادگانهایِ کسل، که جان میدهند برایِ رباعی. مثل همین رباعی.
این نوشته صرفا بخاطرِ حاج سید محمد حسین حسینیِ متولی اینجا آمد. رباعی مطلقا برایِ خودش است، حتی در مضمون. برایِ خودش و احوالِ ایامِ اخیرش که چنگی به دلِ حتی تاترِ شهر هم نمیزند، چه رسد به راسکلنیکف و من و خودش. اما من اینها همه را بخاطرِ فرداهایِ لذیذ دوست دارم، حتی به زور.
غزل، بخاطرِ شبِ بعد از کنکورِ آزاد است و آن خندهایِ کشنده کنارِ مرتضی قاسمی و بازینویِ کرج و هندوانه ای که قاتلِ تلفنم شد و کادویِ زورکیِ محمد، که داشت بعدِ خداحافظیِ ما پیشِ خانواده اش هم میخندید، به ریشِ تراشید ام.
و مضمونِ غزل هم بماند!
1)
دلتنگی را قطارها میفهمند
پایانِ خوشِ قرارها میفهمند
لبخند زدن به رغمِ خونِ دل را
تنها ترکِ انارها میفهمند
2)
باید علیهِ بی کسی ام کودتا کنم
تویِ نجابتِ بدنم شر به پا کنم
از کوچه هایِ غربت و دوری بدزدمت
با چشمهام، چشمِ تو را آشنا کنم
دورِ جهان بگردم و از عمد شب شوم
با قرصِ ماهِ تو شبِ خود را دوا کنم
اینبار چشمهات به یادم که آمدند
باید به آن تپیدنِ دل اعتنا کنم
چنگی به دل نمی زند این شهرها، بیا
شهری شبیهِ هیچ کجا را بنا کنم
باید سراغِ دام بگردم برایِ من
آزدیِ اسیرِ خودم را رها کنم
بی جربزه، مردد و بی-دست-و-پا، ولی
باید تو را برایِ خودم دست و پا کنم
حاکم شده به زندگی ام حکمِ بی کسی
دستی به من بده، که به یُمن اش چه ها کنم!
از آن کلاغ که انگار عاشقم شده بود
به غیرِ باوری از قارقار یادم نیست
/مهتاب بازوند
1- این نوشته باید امروز به وبلاگم میرسید؛ حالا حتی به قیمتِ رسواییِ ویرایش نشدن.
2- دیدنِ کتک خوردنِ سربازِ شهرستانیِ بی سواد از آقایِ کماندویِ ارتشی، از بزرگترین عذابهای دنیاست؛ آنهم وقتی به خونِ اینهمه سرخ رنگ شود.
